شخصیت‌ها

شهید موحدی و رفع یک سوء تفاهم

نوشته از استادمحمدهدایت

این روزها مصادف با سالروز شهادت استاد شهید موحدی یکی از بنیانگذاران گروه مستضعفین و سازمان نصر افغانستان و بعدها از بنیانگذاران حزب وحدت اسلامی افغانستان قرار داریم. جا دارد به عنوان کسی که نخستین چیزها را از وی آموختم، یاد و خاطره آن استاد شهید و فرزانه را گرامی بدارم و برای همه یاران و بازماندگان شهید موحدی تسلیت بگویم.
قبلا در سالروز رحلت مرحوم استاد اعتمادی نیز آقای سید جواد علوی بندر/ Abu Jamal که روزگاری خودش همسنگر و هم‌فکر آن بزرگان بوده اند نیز مطلبی را طرح کرده بود که من چیزی در باره آن نوشتم و اکنون در باره شهید موحدی نیز نکته دیگری را مطرح کرده است که گاهی در جای دیگر و توسط کسان دیگری نیز مطرح شده است. به همین خاطر این سیاهه را صرفا برای رفع یک سوء تفاهم کوچک می‌نویسم و امیدوارم که این موضوع و بسیاری از موضوعات دیگر توسط وارثان هر دو استاد فقید روزی به طور کامل منقح گردد. زمانی که در کابل بودم استاد ناطقی شفایی نیز در حال تدوین خاطراتش بود و برخی چیزها را از ماها نیز می‌پرسید. از همین رو مطمین هستم که خیلی از موضوعات ناگفته به صورت شایسته و بایسته در خاطرات جناب استاد خواهد آمد و خوش‌بختیم که جناب شان را داریم و به عنوان شخصیتی که هم استاد موحدی و هم استاد اعتمادی به ایشان احترام ویژه داشت و همواره رای ایشان فصل الخطاب برای آنان و همه ما بود در قید حیات هستند و خاطرات شان بخشی از تاریخ معاصر مردم ما خواهد بود.
در باره گلایه‌ای که آقای علوی در باره عدم توفیق بازماندگان هر دو استاد نسبت به تدوین دست‌نوشته‌ها، خاطرات و میراث آنان مطرح کرده است حق با آقای علوی است و کاملا با وی موافق هستم. من هم امیدوارم که هرچه زودتر این کار صورت گیرد و در این زمینه یاداشت‌ها و خاطرات شهید ابوذر و شهید میثم و هم‌چنین تدوین کتابی در باره کارنامه شهید صادقی نیلی می‌توانند الگوهای مناسبی برای گردآوری دست‌نوشته‌ها و خاطرات هر دو استاد باشند.
نکته‌ای که آقای علوی مطرح کرده است و گاه‌گاهی از کسانی دیگر نیز شنیده ام این است که گویا کسانی چون شهید موحدی و یاران وی که برجسته‌ترین آنان استاد ناطقی شفایی و مرحوم حاجی اعتمادی کاسترو بوده اند در مبارزات خویش مثل شهید صادقی نیلی جایگاه ویژه برای خوانین و ارباب‌ها نیز گشوده بوده اند. می‌دانیم که دوگانه ملا و خان و جدال‌های بین این دو در اوایل عصر جهاد و انقلاب در هزاره‌جات یکی از پرچالش‌ترین مسایل آن روزگار بوده است. گاهی برخی افراد میان کسانی چون شهید موحدی و مرحوم اعتمادی با شهید صادقی نیلی قیاس می‌کنند و گمان می‌برند که اینان نیز مثل ایشان در غایله سربه نیست کردن خوانین و در آن قضایای خونین دستی داشته اند. در حالی که هرگز چنین نبوده است. اتفاقا یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های فکری شهید موحدی و کسانی چون مرحوم صادقی در همین نکته نهفته بود که بعدها منجر به جنگ داخلی شد. این گفتار مختصر ایضاحی در همین باب است.
در یک روز سرد پاییزی در سال 1364 خورشیدی همراه یکی از بستگان و از قضا با راهنمایی کسی که بعدها شهادت شهید موحدی سیاه‌ترین ورق کارنامه و زندگی وی شد، برای شمولیت در مدرسه توحیدیه وطمه نزد استاد موحدی رسیدیم. آفتاب در حال غروب بود و دور استاد موحدی تعدادی از طلبه‌های جوان حلقه زده و به سخنان استاد موحدی گوش فرا داده بودند. بعدها متوجه شدم که سنت درسی استاد موحدی به گونه‌ای بود که صبح‌ها درس‌های اصلی صرف و نحو و بعد از ظهرها درس‌های اخلاق، عقاید و تاریخ ارائه می‌شد. آن روز نیز بخشی از همین گونه درس‌ها بود که من به اقتضای سن بسیار خرد و از باب این که برای نخستین بار چنین جمع و جماعتی را می‌دیدم و چنان چیزهای عجیب و غریب می‌شنیدم هیچ چیزی نمی‌فهمیدم و مسلما چیزی هم به ذهنم نمانده است که در باره چه موضوعی سخن می‌گفت.
این جلسه درس بر بام مهمان‌خانه حاجی وکیل شاه عالمی برگزار بود. چون طلاب به گونه متناسب از همه مناطق دره خودی آن زمان انتخاب و به اصطلاح در سیستم آموزش مدرسه رسما ثبت می‌شد و از منطقه ما تا کنون هیچ طلبه دیگری در مدرسه حضور نداشت و به محض معرفی من به استاد موحدی از سوی ایشان پذیرش شدم و رسما شامل مدرسه گردیدم. در مدرسه تعداد زیادی از طلبه‌ها نیز به صورت غیر رسمی مشغول آموزش بودند. فرق میان رسمی و غیر رسمی در این بود که افراد رسمی از مزایایی چون مکان اقامت و مصارف یومیه رایگان برخوردار بودند ولی افراد غیر رسمی باید برای خود جایی تهیه می کردند و مصارف یومیه شان را نیز خود می‌پرداختند. شهید موحدی پس از معارفه و پذیرش من با کمی تامل گفت باید تخلصت را نیز از همین اکنون انتخاب کنیم تا با نام و تخلص در لیست باشی و با کمی فکر خندید گفت که تو را «هدایت» نام می‌گذاریم و با شوخی افزود تا ببینیم چه می‌شود. شهید موحدی طبع شعری خیلی خوبی داشت و در چنین مواردی همیشه همان شعر مشهور شهید بلخی ورد زبانش بود: جوجه به بال می‌رسد دیده شود چه می‌شود
ماه به سال می‌رسد دیده شود چه می‌شود
طفل وطن پرست ما، کودک شیرمست ما
گر به کمال می‌رسد دیده شود چه می‌شود.
ما دقیقا در مهمان‌خانه‌ حاجی وکیل قرار داشتیم. افراد بزرگ و سرشناس در قامت یک وکیل پارلمان مثل شاه عالمی معمولا یک مهمان‌خانه بزرگ برای اقامت مهمانان داشت. چون چنین خانواده‌هایی در عرف هزاره‌جات هیچ شبی بدون مهمان نبوده اند و هرکدام به اقتضای شرایط و جایگاه خود مهمان‌خانه‌ای داشته اند. اتاق‌های مهمان‌خانه بین طلبه‌ها تقسیم شده بود و به اصطلاح خوابگاه طلاب بود. فاصله این مهمان‌خانه که دارای چندین اتاق نسبتا تمیز و یک مسجد نیز بود با قلعه اصلی نشیمن حاجی وکیل و خانواده اش اندک و احتمالا حدود 100 تا 150 متر بود. شهید موحدی خودش با تعدادی از طلاب در یکی از اتاق‌های قلعه سکونت داشت. قلعه بسیار با شکوه و به سبک قلعه‌های دایکندی چهاربرجه و دارای اتاق‌های زیادی نبود ولی اتاق‌های بسیار شیک داشت. اتاق‌ها دارای کمدها و الماری‌های دیواری رنگارنگ و نقاشی شده و بسیار منظم و نسبت به خانه‌های مردم در آن زمان شاهانه به نظر می‌رسید. استاد موحدی دستور داد که من نیز در جمع تعدادی از طلاب که در یکی از تاق‌های داخل قلعه سکونت داشتند اضافه و ساکن شوم. مشخص بود که قلعه و اتاق‌ها به تازگی در اختیار طلاب گذاشته شده است و ساکنان اصلی یعنی خانواده حاجی وکیل نیز به تازگی از آن در جای دیگر انتقال داده شده اند. وضعیت اتاق‌ها و قلعه به گونه‌ای دیده می‌شد که تنها ساختمان مورد استفاده طلاب است و گفته می‌شد تمام وسایل خانه از قبیل فرش و ظرف و دیگر مایحتاج زندگی شخصی خانواده مرحوم شاه عالمی به خانواده او سپرده شده است که با خود ببرند. یا کسانی دیگر قبل از ساکنان جدید آن ها را تصاحب کرده بودند. نمی‌دانم.
مدرسه یا حوزه علمیه توحیدیه که دارای یک ساختمان موقوفه در منطقه برغس وطمه بود احتمالا به دلایل زیاد از جمله اختلافات میان علمای منطقه با مدیریت جدید تحت ریاست استاد موحدی در ابتدا در منطقه «شکردره» فعالیت خود را با تعداد زیادی طلبه شروع کرده بود. زمانی که من در وطمه توسط استاد شهید شامل مدرسه شدم زمان کمی احتمالا حدود دو سه ماهی شده بود که حوزه از شکردره به وطمه در عمارت حاجی وکیل انتقال یافته بود.
فکر کنم حوزه علمیه از خزان سال 1364 که به وطمه انتقال یافته بود حدود یک سال در قلعه و مهمان‌خانه حاجی وکیل بود و سپس قلعه و تمام متعلقات آن به خانواده شاه عالمی باز گردانده شد و دو باره به شکردره در ساختمان حوزه توحیدیه انتقال یافت. در سال‌های پسین وقتی بارها به وطمه سفر کردم متاسفانه تنها تل‌های از خاک بر جای آن قلعه با شکوه و آن مهمان‌خانه بر جای مانده بود. اما سنگ و چوب این منطقه خاطرات خوش شاگردی نزد استاد موحدی را زنده می‌کردند.
در هر صورت هدف از آوردن این تکه از خاطرات کودکی و هم‌چنین سرنوشت حوزه علمیه توحیدیه و سخن در باره شخص استاد شهید موحدی این بود که توضیح دهم که هدف شهید موحدی و یارانش فراتر از مبارزه با خوانین و یا کدام طبقه خاص اجتماعی بود. مناسب است در این مورد کمی بیشتر توضیح دهم.
در همان زمان که کمی با فضای مدرسه آشنا شدیم و علاوه بر مسایل سیاسی و ایدئولوژیک که به تدریج توسط شهید موحدی تدریس می‌شد، مسایل شرعی و بگومگوهایی در باره حلال و حرام نیز کم کم در بحث‌های طلبگی افزوده شد. از جمله مساله‌ای که در همان زمان بین طلبه‌ها پچ پچ می‌شد حلیت سکونت در عمارت حاجی وکیل و صحت نماز و عبادت در مکان غصبی بود. گویا طلبه‌ها دریافته بودند که این مکان غصبی است و نباید مورد استفاده طلاب دینی قرار گیرد. در آن زمان فلسفه انتقال مدرسه به قلعه وطمه چندان برای ما روشن نبود ولی آن چه مسلم بود این بود که این سکونت خیلی طول نکشید و با شروع جنگ‌های داخلی و مسجل شدن تسلط سازمان نصر بر منطقه دره خودی به خصوص تصرف قلعه اصلی خدیر توسط نیروهای این سازمان، مدرسه دو باره به شکردره منتقل گردید. اما بعدها هم از زبان شهید موحدی و بارها از زبان مرحوم حاجی اعتمادی و هم از زبان استاد ناطقی شفایی فلسفه تصرف قلعه حاجی وکیل و انتقال حوزه به این مدرسه را به روشنی دریافتم.
چنان که می‌دانیم در زمان طغیان مرحوم صادقی علیه خوانین و کشتار آنان، دارایی‌ها و جایدادهای خوانین نیز تصرف می‌شد و در راستای اهداف سیاسی و نظامی مورد استفاده قرار می‌گرفت. وقتی پایگاه سپاه پاسداران در قلعه خدیر مستقر گردید تصمیم گرفتند تا جایدادهای حاجی وکیل وطمه را نیز مثل دارایی‌های دیگر خوانین که خود شان کشته شده بودند تصرف کنند. چون در آن‌جا تنها یک قلعه و یک عمارت مسکونی نبود بلکه ملحقات آن از قبیل مزارع و درختان مثمر و غیر مثمر می‌توانست یک پایگاه را به تنهایی اکمال کند. در آن زمان تصرف قلعه حاجی وکیل وطمه توسط سپاه پاسداران تنها برخورداری از امکانات این قلعه و دارایی‌های یک خان نبود بلکه به منزله نفوذ در قلب منطقه سازمان نصر و تحکیم پایه‌های همسنگران مرحوم صادقی در منطقه دره خودی نیز بود. به همین خاطر مسؤولین سازمان نصر آن زمان تصمیم گرفتند تا حوزه علمیه و برنامه‌های آموزشی آن را در قلعه حاجی وکیل با هدف پیشگیری از تسلط افراد نظامی متعلق به مرحوم صادقی منتقل کنند. اگر قلعه و دارایی‌های ماحول آن توسط آنان تصرف می‌شد معلوم نبود که بعدها به خانواده و وارثان حاجی وکیل باز گردانده می‌شود یا نه.
بدین ترتیب سازمان نصر با انتقال مدرسه به قلعه وطمه، آن را از تصرف و تصاحب توسط مرحوم صادقی و یارانش نجات داد. به همین خاطر به محضی که شرایط کمی تغییر کرد دو باره قلعه و متعلقات آن را به صاحبان اصلی باز گرداندند.
از سوی دیگر جو انقلابی آن زمان و نوع گفتمان یک جانبه‌ای که آقای صادقی علیه خوانین به وجود آورده بود بر هیچ کسی پوشیده نیست. شعار «تا خان کفن نگردد وطن وطن نگردد» بر همه جا سایه افکنده بود. اما از همان ابتدا مشخص بود که کسانی چون شهید موحدی و یارانش به چیزی فراتر از آن می‌اندیشید. شهید موحدی و دوستانش همزمان با فعال شدن مدرسه توحیدیه تعداد زیادی کتاب و جزوه‌های آموزشی و وسایل فرهنگی با خود آورده بودند. شهید موحدی شخصا علاوه بر آموزش دروس سنتی، درس‌های ایدئولوژیکی و عقیدتی را نیز به عهده داشت. او تقسیم بندی کرده بود که هر هفته برای هر نفر یک کتاب یا یک جزوه به امانت می‌داد و هفته بعد گزارش و خلاصه آن را از فرد امانت گیرنده می‌خواست. طلاب مجبور بودند برداشت خود را از کتاب هم به صورت شفاهی توضیح دهند و هم به صورت کتبی گزارشی محتوای کتاب تهیه کنند. ما برای نخستین بار با مفاهیمی چون: «زور» و «زر» و «تزویر»، «ملاء»، «مترف»، «قاسطین»، «ناکثین»، «مارقین» و … آشنا می‌شدیم و این گونه مسایل برای ما بسیار جذاب بود. شهید موحدی به گونه‌ای این مفاهیم را تدریس می‌کرد که ما ناخودآگاه مصادیق را در ذهن خود می‌پالیدیم و گاهی تعیین مصداق می‌کردیم. بنابراین وقتی سخن از زور و زر به میان می‌آمد لامحاله سخن از تزویر نیز می‌رفت تا این مثلث شوم به گفته دکتر شریعتی تکمیل گردد. در قاموس گفتمان شهید موحدی مبارزه پیش از آن که با زور و زر صورت گیرد باید در ابتدا با تزویر یا همان ارتجاع صورت گیرد. در چنین فضایی ممکن نبود که تنها مبارزه با خوانین به مثابه سردمداران زور و زر بدون مبارزه با ارتجاع به عنوان سردمداران تزویر کامل شود. تا جایی که به یاد من می‌آید آموزه‌های شهید موحدی در مبارزه برای ما چیزی فراتر از درگیر شدن با چند خان و ارباب منطقه بود.

بنابراین آن‌چه در گفته آقای علوی آمده است که گویا شهید موحدی با خوانین مبارزه کرد نه مصداق تاریخی دارد و نه مصداق نظری. به لحاظ عملی شهید موحدی و یارانش هیچگاه جبهه‌ای علیه خوانین نداشته اند و هیچ داستانی نیز مبنی بر قتل و یا آزار و اذیت خوانین در پرونده آنان وجود ندارد. به همین سبب بسیاری از خوانین بعدها از افراد مورد اعتماد شهید موحدی بودند و حتی کسی که همراه شهید موحدی به شهادت رسید یکی از بازماندگان خوانین بود. به لحاظ تیوریک نیز شهید موحدی هرگز مبارزاتش را چنان تنگ و تاریک تعریف نکرده بود که تنها در قالب مجادله با چند ارباب و خان منطقه سامان داده شود

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to top button